مؤلف مجهول

46

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

انديشه كرد و من عدل پيشه كردم ، او جاير و من جاير . ملك ما را دشمنى عنود ظاهر شد . در دفع شرّ او بمال احتياج افتاد ، خواجه‌اى غريب در آن ولايت بود ، برادر جهت حفظ حوزهء مملكت و ذبّ اعداى دولت ، از آن خواجه استقراض كرد . چون ممانعت آغاز نهاد ، برادر او را حبس فرمود ، بطرايف تليد و طريف او طمع دربست و خواست تا فواخر ذخاير حوابر و روايع و نتايف شرايف بضاعت او بردارد . در جمله حمله كرد تا غريب را غريق خون كند . من از راه رحمت دست را سپر ساختم ، تا جراحت از جارحهء او دفع كنم . شرت « 1 » مماس دست من شد و انگشت كهين من ببريد . آن محتشم چون ماجراى او بشنيد ، برخاست و دست و پاى ملك‌زاده ببوسيد [ 32 ر ] و گفت آن بازرگان غريب من بودم ، كه تو آنهمه انعام در حق من مبذول داشتى و مرا در دست تطاول او نگذاشتى و رايت معدلت و شفقت برافراشتى . اكنون بيان فرماى كه اتفاق گذار درين بقعه چگونه افتاد ؟ گفت : فللمرء احوال و للحال فرصة * و للدّهر اوقات و للوقت حادث رنگ‌آميزى زمانهء غدّار ، نقشى از پردهء غيب بيرون كرد و مرا زار در كربت غربت افكند . بخت و دولت پشت نمود و اندوه و محنت ملازم گشت . و عادت خود او همين است كه يكى را از بساط نشاط و فرش شرف بر خاك مذلّت نشاند و خاك ادبار بر بار حال او فشاند . هركه را شكّر فرحى در كام مراد نهد ، بر عقبش زقوم هموم دهد . و حكايت تغلّب دشمن و كشته شدن برادر و عجز خود بازراند و طرفى از كيد و قصد كنيزك در سلك بيان كشيد . خواجه در زمان با هلاك كنيزك فرمان داد .

--> ( 1 ) - حدت ( اعجوبه و محجوبه ) .